می رسم ... به یک سه راهی خلوت در باغ ارم ... در سه سو تا دور دست کسی نیست ... می ایستم ... دیگر هیچ صدایی نمی آید ... هوا آن قدر ملایم و نرم است که دلم نمی آید دستانم را نگشایم ... نفس می کشم ... بلند بلند ... می خواهم این خاطره را با حجم نرم این هوا ... به خاطر بسپارم ... سکوت لذت بخش به من آرامشی وصف ناشدنی می بخشد ... می خواهم ساعت ها ... سالها ... همین جا بمانم ... ... ... ... ... ... ... از هر سو به خلوتم هجوم می آورند ...
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 8:35  توسط پیروز
|
به ما زخم مي زني و ... توقع داري که ... خونمان نريزد؟...