... تنها نمی روی کنون ... تو ساکت و خموش ... ... یک آسمان نگاه ... یک قلب پرخروش ... ... تا لحظه ای دگر ... آنجاست پیش تو ... ... لرزان و منتظر ... یک چشم اشک پوش ...
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 11:57  توسط پیروز
|
به ما زخم مي زني و ... توقع داري که ... خونمان نريزد؟...