... من فکر می کنم ...
... آنجا که خاطرات تمامند ناگهان ...
... دیگر مجال نباشد برای من ... تا با اشاره ای ... حتی کنایه ای ...
... از بودن و نبودن بی تو ... بگویمت ...
... دیگر سراغ نگیرد کسی ز من ...
... دیگر سلام نگوید کسی به من ...
... دیگر نه برگ ، نه خورشید ،ابر ماه ، ... حتی به طعنه و کنایه ...
... به من رو نمی کنند ...
... حتی دگر عبور نسیم و صبای سرد ...
... سرخی و سوز این تن آشفته حال را ... حتی دقیقه ای ... درمان نمی کنند ...
... من فکر می کنم ... ...
... دیگر ... مجال نباشد برای من ... ... ... ...
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:21  توسط پیروز
|