تبليغاتX
شاید وقتی دیگر ...
عاقبت منزل ما وادی خاموشانست حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

هزار بار می روی آن طرف تر

هزار بار می کشی آه داغ تر ...
هزار بار از حضور خسته تر ...
هزار بار چهره از حصار گرفته تر ...
هزار بار بغض در گلو شکسته تر ...
هزار بار سینه از فراق سوخته تر ...
...
هزار شعر می شوی ... هزار حرف می شوی ...
هزار شکل در هزار آینه از هزار خانه می شوی ...
هزاران هزار می شوی ...

...

می شوی درست مثل من ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 18:54  توسط پیروز  | 


نشست و شروع کرد ...
صدایش خسته بود ... شکسته بود ...
دلش شکسته بود ...
نگاهش پشت پرده های ضخیم اشک به گذشته می نگریست ...
گاهی هق هق می کرد و گاهی در سکوت قطره های اشک بر زمین می غلطید ...
ترانه هایی به خاطرش می آمد ... آرام زمزمه شان می کرد ...
صداهایی می شنید از گذشته ... لبخند می زد ...
از اتاق هایی می گذشت ... سرآسیمه ... در جستجو ... نمی یافت ...
سایه هایی می آمدند ... می نشستند ...
زمزمه کنان بر می خاستند و می رفتند ...
آنقدر گذشت تا سایه ای نماند ... سرد شد ...
مدتی بود که ساکت بود ...


آرام خم شد و ... سنگ قبر را بوسید ...


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 19:48  توسط پیروز  |