زود رنج شده ام ...
پنجره ای می خواهم در طبقه 11 ... پشت به شهر ... رو به کوه ...
باد بوزد ... هیچ نوری نباشد ... جز ماه ... در گوشه ای از آسمان ...
تب کرده باشم ... با گونه های خیس ...
به دستهایم نگاه کنم ... عرق کرده باشند ...
باران باریده باشد ... بوی خاک بلند شده باشد ...
صدایی بیاد ... سرم را بر گردانم ... رفته باشد ...
در همهمه ای گنگ رها شوم ... کسی صدایم کند ...
دلم دوره بگردد ... خودم هم با او بروم ...
هر از چند گاهی قطره ای اشک در سکوت سرازیر شود ... بر لبه پنجره بچکد ...
به چراغی در دوردست نگاه کنم ... ناگهان به سوسو زدن بیفتد ...
سرد شود ... برف ببارد ... بر لبه پنجره آدم برفی شوم ...
در باد فریاد بزنم ... صدایم بگیرد ...
شب برایم قصه بگوید ... سیاهم کند ... باور کنم ... ساده تر شوم ...
... ...
همه جا تاریک شود ... تاریک تر ... خیلی تاریک تر ...
...
" در تاریکی ... تنهایی ... مانده ام ..."