...
چرا برف نمی بارد ...
من می خواهم به دنبال رد پاها بروم ...
می خواهم از کوچه های مه گرفته و تاریک عبور کنم ...
می خواهم از خیابانهای پر دود و صدا بگذرم ...
می خواهم رد پایی را تا آن جا که می شود ... دنبال کنم ...
...
کنار نهری یخ زده تکه ای قندیل پیدا کنم ...
از درختی که خود را برای خواب زمستانی آماده می کند برگی بخواهم ...
در هوای سرد تنفس کنم ... گلوله برفی درست کنم ...
می خواهم با بخار دهانم دودکش بسازم ...
...
می خواهم لباس گرم بپوشم ...
پنجره را که می گشایم از سردی هوا شوکه شوم ...
می خواهم بخاری روشن کنم ...
جلو شومینه داستانهای مصور بخوانم ...
پشت پنجره در یک روز برفی ... یک لیوان چای داغ بنوشم ...
می خواهم در شب های بی پایان ... شب های روشن ... زود نخوابم ...
می خواهم زمان بایستد ... حتی ... حتی برگردد ...
...
...
...
پس چرا برف نمی بارد؟ ... پس کی زمستان می شود ؟! ...
" کجاست؟... بگو ! .. . "
... این روزها ... می گذرند ...
... به سرعت ... و ... هر روز ...
... به روز رفتن ... نزدیک و نزدیک تر ... می شوم ...
... کم کم ... دلیلی ... بهانه ای ... منطقی ... برای ماندن ... باقی نمی ماند ...
... و من ... دلتنگ رفتن و دلتنگ ماندن ... می شوم و می مانم ... می مانم ...
... دیگر ... در و دیوار ... کوچه ها و خیابانها ... آدمها ... همه و همه ...
... حس دیگری ... بر می انگیرند ... جدایی ... برای آخرین بار دیدن ...
... و من باز دلتنگ تر می شوم ... خیلی دلتنگ تر ...
... این روز ها می گذرند ... بیخیال ... بیخیال تر ... و همچنان ... به سرعت ...