به آینه نگاه می کنم ...
آینه ای خالی ... بی روح ... غمگین ...
کاش آینه هایم را پر کنی ...
... ... ... ... .
چشمی می خواهم ... که تو را ... فقط تو را ... ببینم ...
دست هایی سبز ... به وسعت دشتی بی پایان ...
که تو را ... تو را داشته باشم ...
و دلی ... تهی از همه ... و ... آکنده از تو ...
... ... ... ... .
مرا در این عبور ... در این لایتناه آشفته ...
در این سکوت کشنده ... در این هیاهوی سرد ....
هیچ گاه ... حتی لحظه ای ... تنها مگذار ...
که من ... بدون تو ... همه را هیچ ... می انگارم ...
دلیلی ندارم ... فرصتی ندارم ... راهی ندارم ... هیچ ندارم ...
آنگاه که تو را ... ندارم ... ... ... ... .
مگر چنان نیست که عاقبت زنجیر ها گسسته شود ؟ ...
مگر جز آن است که از پس شب تار خورشید سر بر آورد ؟ ...
همه چی ساده شروع شد ... از توقف ... از دوباره ...
از صدای خنده تو ... یک نوای عاشقانه ... ... ... ...