تبليغاتX
شاید وقتی دیگر ...
عاقبت منزل ما وادی خاموشانست حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

شب است ... سکوت و ... سایه هایی که نه در امتداد خورشید ...
که به یمن سوسوی لرزان چراغ های زرد و سفید شب شکل گرفته اند ...
همه جا خلوت ... بی رهگذر ... بی گذر ... بی انتها ... به نهایت بی نهایت ...
چهره ها ... در نور روشن و خندان ...
و کمی آن سوتر از دست های سفید و نوازشگر نور ... سیاه و بی حالت ...
اما ... ستاره ها و ماه هستند ... فراوان و بی انتظار ...
بی اندکی شک در یاری در راه ماندگان ...
زیر نورشان ... تا بی نهایت ... تا فردا ... خواهم رفت ...
... ... ... ...
... دلم برای یک مسافرت شبانه تنگ شده است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 8:52  توسط پیروز  | 


... نشسته ای ... تنها ...
... رو به روی پنجره ای ... به سوی آینده ...
... می اندیشی ... "چگونه از این دشت گذر خواهم کرد ؟" ...
... هزار فکر ناتمام از هزار گوشه ذهنت هجوم می آورند ...
... اما ... لحظه ... فرا می رسد ...
... حال ... تو آن سوی پنجره ای ... رها ...
... فصلی نو آغاز شده ... فصل تو ...
... تولدت مبارک ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 9:18  توسط پیروز  |