... لبیک ... اللهم لبیک ... لبیک لا شریک لک لبیک ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 15:31  توسط پیروز
|
... من فکر می کنم ...
... آنجا که خاطرات تمامند ناگهان ...
... دیگر مجال نباشد برای من ... تا با اشاره ای ... حتی کنایه ای ...
... از بودن و نبودن بی تو ... بگویمت ...
... دیگر سراغ نگیرد کسی ز من ...
... دیگر سلام نگوید کسی به من ...
... دیگر نه برگ ، نه خورشید ،ابر ماه ، ... حتی به طعنه و کنایه ...
... به من رو نمی کنند ...
... حتی دگر عبور نسیم و صبای سرد ...
... سرخی و سوز این تن آشفته حال را ... حتی دقیقه ای ... درمان نمی کنند ...
... من فکر می کنم ... ...
... دیگر ... مجال نباشد برای من ... ... ... ...
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:21  توسط پیروز
|
پشت هزار لایه ذهنم ، مرا بجوی
آنسوتر از کرانه ذهنم ، مرا بجوی
من آتشم ، به عشق تو من شعله ور شدم
شور منی ، الهه ذهنم ، مرا بجوی
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 7:46  توسط پیروز
|
چندان خطا کردم که او ، از من برنجید و برفت
چندان جفا کردم که او ، گریان ، نخندید و برفت
من ماندم و یک کوه غم ، من ماندم و یک دشت درد
او سیل اشکم را بدید ، من را نبخشید و ، ... برفت ...
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:54  توسط پیروز
|
از پرسه های تلخ نبودن ... دلم گرفت
با تو ... دوباره ... بودنم آغاز می شود
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 11:45  توسط پیروز
|