... چه کسی ... باور کرد ... که پس از رفتن تو ... همه خاطره هایم ... پاشید ... که دل من پوسید ... خنده هایم خشکید ... اشکهایم جوشید ... دست من تنها شد ... و نگاهم به تمامی خالی ... با نبودت کنفی ... دور خود بافیدم ... پیله مانند ولی ... از هزاران صخره ... سخت تر خاراتر ... در نبودت تنها ... بنشستم با خود ... اشکها دریا شد ... هق هقم برپا شد ... نیست از تو خبری باز ... ولی ... در خیالم من باز ... به تو ... می اندیشم ...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 13:55  توسط پیروز
|
... پنجره باز ... پرده زرد رنگ مواج و نا آرام ... هوای صبحگاهی سرد و بی خیال ... خورشید سرک کشان و منتظر ... بیدارم ؟ ... شاید ... افکار مشوش و آزاردهنده به سرعت خود را می رسانند ... نمی دونم تا حالا کجا بودن ؟ ... پنکه سرگرم و شاد ... آن سوی پنجره ... کوه ... با راهی به سوی قله ... مرا می نگرد ... مرا می خواند؟... از پنجره رد می شوم ... پنجره ای در طبقه یازدهم ... هنوز تا افتادن فاصله هست ... باد ... سرمست و خنک ... من به کوه و ... کوه به من ... نگاه می کنیم ... دیگر فاصله ای نیست ... می روم ... دلم برای همین لحظه ها هم تنگ می شود ... می دانم ...
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 10:29  توسط پیروز
|