... من تو را مي شناسم ؟ ... تو همان که هر روز مي بينمت نيستي ؟ ... تو همان که وقتي خوشحالم مي خندي و ... وقتي غصه هايم بي انتهاست مي گريي ... نيستي ؟ ... تو همان که گونه هايت از آزار زمانه رنجيده و ... چشمهايت از سوز بي پايان ديدن بسته و ... پلک هايت از گريستن مدام سوخته و ... دست هايت از خواسته ها و نتوانسته ها شکسته و ... پاهايت از رفتن و رفتن خسته و ... قلبت ... قلبت از تکرار تپيدن بي دليل دل شکسته ... نيستي ؟ ... تو همان که مي خواهم باشم و نمي توانم ... نيستي؟... نه ... تو ... من نيستي ... نمي تواني باشي ... چون ... من نيستم ... دير گاهيست که ديگر نيستم ...
... همیشه فکر می کردم تنهام ... همیشه احساس می کردم کسی رو ندارم ... همیشه ... اما ... هیچ وقت نمی دونستم ... که واقعا این طوره ... فکر می کردم یه شوخی تلخه ... یه بازی ... یه فکر اشتباه ... اما ... دیروز ... تو اون همه سرو صدا و هیاهو ... می دیدم که تنهام ... لمس کردم که واقعا برای کسی ... اهمیتی ندارم ... اصلا اینکه کجام و چکار می کنم ... مهم نیست ... نه دسته گلی می خواستم ... نه تبریکی ... و نه حتی ... فقط می خواستم که باشند ... باشند تا با زبان بی زبانی بگویم که ... من می خواهم همان پیروزی باشم که می خواهید ... این همه تلاش من بود ... اما ... نبودند ... دیگر مهم نیست ... هیچ چیز مهم نیست ... خیلی وقت است که ... هیچ چیز مهم نیست ...