... به همین آسانی ... زود از لحظه مهتاب گذشت ... به همین آسانی ... شادیش را گم کرد ... چون نپرسید چرا ... که چرا زمزمه هایت گنگند ... که چرا صورتت از سیلی باران سرخ است ... که چرا عمق نگاهت به تمامی خالی ست ... که دلت مردابی ست ... اشکهایت جاریست ... و ندانست که این ... خسته از همهمه ساکت باران ز چه رو ... این چنین می شکند ... این چنین خسته ز رفتار نسیم ... روی بر می تابد ... دست بر دست ... لب جوی ... گذر لایتناه کف و برگ و خزه را ... می نگرد ... و نخواهد دانست ... که چقدر دلتنگ است ... که برای گذر از این تن سرد ... چه دعا ها کرده ست ... ساده بوده ست ولی ... دل به غیر تو نداده ست ... که تو ... به همین آسانی ... بگذشتی از او ... نه به این آسانی ... او نخواهد بخشید ... رفت اما ... همه خاطره ها می مانند ...