تبليغاتX
شاید وقتی دیگر ...
عاقبت منزل ما وادی خاموشانست حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

... ناآرام ... ملتهب ... پر از کابوس ... چه شبی ست ... ناله باد ... از پشت پنجره ای بی حس ... که تو آنسوی آن نیستی ... گویی تنها برای عذاب من ... فرمان یافته است ... چگونه تاب می آورم ... نمی دانم ... آنگاه که آخرین نگاه های تو ... که لبخند می زدی ... که طوری نیست خوب می شوم ... زود ...  را به یاد می آورم ... و تو ... نمی شنیدی ... ضجه های من ... از پشت پرده اشکی که ... دنیا را برایم هراسناک تر می کرد ... رفتم ... با پاهایی که همراهی نمی کرد ... و چشمانی بارانی ... اما ... نتوانستم ... باز آمدم ... دیدی مرا و ... سعی کردی باز ... لبخند بزنی ... با یک چشم ... اما ... نتوانستی ... نتوانستی ... دیگر نه هست های من ... چونان که بایدند  ... و ... نه باید ها ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 8:26  توسط پیروز  | 

...نمی دانستم ... به خدا نمی دانستم ... که چقدر دلتنگت می شوم ... که چقدر دوستت دارم ... که چه زود تو همه آنچه شدی که دارم ... که چه آسان برایت می گریم ... شاید فهمیده بودم ... که تو ... دیگر پاره ای از وجودم شده ای ... اما باور نداشتم ... که من ... که برای هیچ کس و هیچ چیز ... دلتنگ نمی شوم ... برای تو ... چنان بی تاب شوم ... که همه آنچه هست و نیست را ... به یکباره ... فراموش کنم و ... بگریم ... زودتر از اینها ... می خواستم بگویم ... می خواستم فریاد بزنم ... اما ... حالا که نیستی ... همه آنچه هستم ... فریاد می زنند ... ای کاش ... امروز و فردا ... خورشید کمی بیشتر ... عجله می کرد ... چه ... وقتی که نیستی ... هر روز ... روز مباداست ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 8:58  توسط پیروز  |