تبليغاتX
شاید وقتی دیگر ...
عاقبت منزل ما وادی خاموشانست حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

... سحر نزدیک شده ... و دیگر ... وقت رفتن است ... بارانی شدید ... به شدت غم رفتن ... و به نرمی ... اشک های وداع ... در حال باریدن است ... گویی ... آسمان این جا هم ... هوای دل من را دارد ... لحظه های جدایی را ... کوتاه می کنم و ... به سرعت ... به سمت غرب ... می تازم ... چه ... می پندارم که هر چه سریع تر دور شوم ... زودتر فراموش می کنم ... حال آن که  ... این بغض ... حالا حالا ها ... قصد رفتن ندارد ... در سکوت و ... تنهایی ... چه اندیشه ها که به سراغم نمی آید ... و ناگهان ... شعاع طلایی ... خورشیدم ... در آینه ... دریایی از آرامش را ... به من ... هدیه می کند ... حرفی برای گفتن ندارم ... اما ... می دانم ... مطمئنم ... هر کجا که بروم ... خورشید ... باز هم از ... شرق ... طلوع خواهد کرد ... ... ... ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 9:59  توسط پیروز  | 

... می آیند ... با هیاهو و غوغا ... و... گاه ... در سکوت و به آهستگی ... اما ... می آیند ... کوچک و بزرگ ... خواسته و ناخواسته ... دانسته و نادانسته ... آن گاه ... که به آرامی ... می پنداری که هیچ گاه ... نمی آیند ... آن گاه ... که بغض سنگینی ... آزارت می دهد ... و ... آن گاه که ... همه چیز را ... تمام شده می پنداری ... آن گاه که ... دیگر حتی ... زمان خواستنشان را هم ... به یاد نمی آوری ... می آیند ... اما ... این بار ... از سر راهشان کنار نمی روم ... این بار ... دیگر فقط نمی ایستم تا ... فقط ... نگاهشان کنم ... و... دست تکان دهم ... و ... چند لحظه بعد ... دوباره سکوت ... این بار ... می ایستم ... من ... در کوران آرزوها ... ایستاده ام ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 8:43  توسط پیروز  | 

... و ... نشانه ها ... همه جا  هستند ... همه وقت ... و برای همه ... از سنگی که به شیشه ای می خورد و آن را نمی شکند ... تا ... تفنگی که شلیک می شود و گلوله ای از آن ... خارج نمی شود ... زنگی که به ناگاه به صدا در می آید و ... بوقی که به ناگاه ... نمی زند ... پنجره ای که باز نمی شود و ... دری که باز می ماند ...  فریادی که شنیده نمی شود و ... زمزمه ای که ... ... ... ....  و ... من امروز ... نشانه ام ... نشانه ات را ... دوباره ... دیدم ... درست ساعت چهار و سیزده دقیقه صبح ... در تاریکی مطلق ...و تو هم آنجا بودی ... می دانم ... مرا می دیدی ... و ... باز ... مرا بخشیدی ... و من ... دوباره ... بازگشتم ... تا ... باز ... به انتظار ... نشانه ات ... نشانه ام ... بمانم ... ... ... ... همیشه ... همه جا ... تا آخر عمر ... 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 10:13  توسط پیروز  |