... نوازش نسیم را ... بر روی ... گونه هایم ... حس می کنم ... خوابم یا بیدار ؟... پلک هایم که ... هنوز ... بسته است ... روشنای روز را ... از پشت ... همان پلک های بسته ... می بینم ... آهسته چشم هایم را باز می کنم ... همه جا ... آرام و ساکن ... است ... آهسته بر می خیزم ... و همچنان آهسته ... به سمت پنجره می روم ... بر روی لبه پنجره ... می نشینم ... چراغ های زرد رنگ شبانگاهی شهر ... هنوز روشنند ... و خورشید برای سر بر آوردن ... هنوز با خود کلنجار می رود ... اینجا ... گویی بر بام شهر ... نشسته ام ... حرکت گاه به گاه اتومبیل ها ... سکوت صبحگاهی را ... می شکند ... اینجا و آنجا ... چراغها ... آرام آرام ... خاموش می شوند ... گویی بر لبه ... بیداری و خواب نشسته ام ... هجوم ناگهانی نور ... رهایی خورشید از بند سست شب را ... فریاد می زند ... به سمت خورشید بر می گردم ... و بعد به سمت شهر ... آخرین ... چراغ شب ... نیز ... خاموش شد ...
... دلم برای ... خانه مان ... تنگ شد ... ناگهان ... سکوتی سرد ... سرتاسر ... وجودم را گرفت ... دلم ... اما ... رها ... از هر چه من ... به دور خود تنیده ام ... به آرامی ... پر کشید و رفت ... از بلندترین کوهها و ... خروشان ترین رودها و ... سوزان ترین کویرها ... گذشت ... تا ... به آرامش بخش ترین ... جای دنیا ... برای من ... رسید ... همه جای خانه را ... به آنی ... طی کرد ... از راهرو ها و پاگرد ها ... اتاقها و حیاط ... همه جا و همه جا ... گذشت ... همه را هم دید ... پدرم و مادرم و خواهرم و برادرم ... آیا ... مرا فراموش کرده اند ؟... چه آسان و سریع ... زمان می گذرد ... ماههاست که ... صبحها ... برخاسته ام ... به امید آنکه ... این بار ... در خانه باشم ... اما سکوت خواب آلوده اطراف ... بلافاصله ... فاصله ها را ... به یادم آورد ... دلم خیلی تنگ است ... برای همه ... همه ...
... امشب ... مثل هر شب ... همین موقع ... همین جا ... طاقباز ... رو به آسمان ... خوابیده ام ... رو به رو ... فضای لایتناه ... سیاهی بی پایان ... همراه تک نقطه های نورانی ... موج می زند ... راهی از عبور ستاره های درخشان ... از این سو ... به آن سو ... کشیده شده است ... و من ... چون هر شب ... به دقت می نگرم ... کاش این ستاره باشه ... نه ... اون ستاره بهتره ... اونکه روشنتره ... اونکه در هاله ای از ستاره محصوره ... نه ... فکر نکنم اون باشه ... اون اصلا چشمک نمی زنه ... نه ... من اونو نمی خوام ... پس کجاست ؟... کجای این آسمان پر ستاره شب ... گم شده ای ... کجای این فضای بی آغاز ... پایان یافته ای ... کجای این هیاهوی نور و درخشش ... خاموش و بی فروغ شده ای ... مرا می بینی ؟ این پایین ... میان این همه همهمه و غوغا ... آرام نشسته ام ... "تو را من چشم در راهم" ... ... ... ... امشب ... هم ... گذشت ...
... منتظری ... تالاپ تولوپ ... این صدای قلب توست ... هر از چند گاهی دور و بر رو نگاه میکنی ... تا ببینی کسی صدای قلبت رو می شنوه ... چند لحظه می نشینی تا شروع بشه ... ولی آروم نمی شی ... دوباره قدم می زنی ... تا ... بالاخره شروع می شه ... تمام غمها و دغدغه ها فراموش میشه و ... پیروزی ایران... آرزوت ... با هر حرکت زیبا ... چنان فریاد می کشی که بزودی صدات میگیره ... دست می زنی ... مشت می زنی ... عصبانی می شی ... اعتراض می کنی ... تا زمانی که نباختن ... جهان از آن توست ... ولی ... سرانجام ... بازی تمام می شود ... اونها باختن ... تو هم باختی ... ناراحتی ... همه چیز دوباره بر میگرده ... البته ... غم و غصه ها پررنگ تر ... سعی میکنی فراموش کنی ... دلخوری ... از اینکه چه آسان امید بستی و ... حالا ... ناامیدی ... ولی ... لبخند بزن ... هنوز ... آفتاب ... شادمانه ... تو را دوست دارد ...