تبليغاتX
شاید وقتی دیگر ...
عاقبت منزل ما وادی خاموشانست حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

... و سرانجام ... امتحان فرا می رسد ... و تو ... که امید داشتی ...  که ... هیچ گاه ...  تو را این گونه ... بی پناه ... نسنجند ... ناگاه ... نا امید می شوی ... افسوس بر زمان بی سود گذشته و ... آینده تار ... باز هم بر سرگشتگیت ... می افزاید ... می نشینی ... یا به عبارتی ... می نشانندت ... برگه ای پیش روی توست ... که معیار بودن و نبودنت است ... یا دست کم تو این گونه می پنداری ... می نویسی به امید بودن و ترس از نبودن ... که هراس  نبودن بارها هراسناک تر از خود "نبودن" است ... آنگاه که تمام دلایلت برای بودن تمام می شود بر می خیزی ... آهسته ... از در عبور می کنی ... راهرو یی خلوت پیش روی توست ... سوار آسانسور می شوی ... آسانسور کار می کند ... برای متعجب شدن ... بیش از حد خسته ای ... پس از عبور از دالان ورودی ... بنا گاه ... نور گرم خورشید تابستان ... غافلگیرت می کند ... و تو ... هیچ کلمه ای به ذهنت خطور نمی کند ... می ایستی ... به خورشید نگاه می کنی که ... رها و بی خیال و آشنا ... می تابد و می تابد ... اینبار ... از هیاهوی ناتمام زندگی ... که در اطرافت جاریست ... به هیجان می آیی ... ... گویی تمام گذشته تمام شده است ... و تو ... تازه ... از خواب برخاسته ای ... غوغای مردم ... فردای بهتری را فریاد می زند ... فردایی روشنتر ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 11:2  توسط پیروز  | 

... پر گشودم ... بالهایی که هیچگاه نداشتم و ... همیشه ... می خواستم ... را گشودم ... چه آرزو ها ... چه رویا ها ... چه امید ها ... که یاریم نکردند و من ... باز ... سبکبال ... بال گشودم ... چه بی انتظار همه آنچه می خواستم را ... رویای پرواز را ... لمس کردم ... و چه لذت بخش بود ... نوازش بی چشمداشت نسیم و ... عبور از ابر های چون پر و ... رسیدن به روشنای دوست داشتنیم ... گونه هایم از هیجان ... سرخ سرخ بود و ... می دانستم که هرگز ... این لحظه های شوق را ... فراموش نخواهم کرد ... آسمان ... آغوش گشوده بود ... روز من ... سرانجام ... فرا رسیده بود ... و من ... شادمانه و رها ... بارها ... فریاد زدم ... "حالا پیروز شدم ..."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 21:11  توسط پیروز  | 

... یک خیابان پر درخت ... پیاده رویی خلوت ... سایه هایی که گویی ... باد تکانشان می دهد ... نسیمی که ... هر لحظه از سویی می وزد ... اتومبیل هایی که هر از چند گاه ... آرام ... می گذرند ... آدم هایی که ... گاه در سکوت ... گاه زمزمه کنان ... قدم بر می دارند ... برگهایی که رها ... هزار چرخ می خورند ... تا به زمین می رسند ... خورشیدی که ... گاه به گاه ... از پشت تکه های ابر ... چشمکی می زند ... و ... من ... که گیج و مبهوت ... گویی ... ایستاده در گذر سرنوشت خویشم ... با هر قدم ... بر میگردم ... و به قدمی که بر داشته ام و ... راهی که پیموده ام ... می نگرم ... لحظه ای بعد ... باز ... تکرار آنچه بود ... و این ... همه آنچه ... در سرنوشتم میگذرد ... ناگهان ... می ترساندم ... شتاب می کنم ... سعی می کنم برنگردم ... ولی ... ترس یا کنجکاوی ... نمی گذارد ... می ایستم ... چاره ای دیگر باید ... ... ... ...  " کلاف سر در گم زندگیمو ... " باید بشکافم ...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 12:36  توسط پیروز  | 

... می ترسم ... می ترسم که لحظه هایی بیایند که ... بی توجه ... آرام ... و در سکوت ... از کنار من بگذرند و ... بروند ... و مرا با خود نبرند ... می ترسم ... که آن قدر در سکوت بمانم ... که آتش زبانم ... سرد و خاموش شود ... می ترسم ... که روزی بیاید و خورشیدی بدمد و من ... سایه ای نداشته باشم ... سایه ای که از امتداد آن ... زمان را و ... از حرکات آن ... رویای نیمه پنهانم را ... دریابم ... می ترسم ... که نسیمی بوزد ... ابری بیاید ... بارانی ببارد و ... من ... آنجا زیر باران ... ایستاده ... اما ... قطره ای از آن ... بر گونه هایم ... نبارد ... می ترسم ... که اندوه گریبانم بگیرد ... غم صورتم بخراشد ... درد امانم ببرد ... صبرم لبریز شود ... غرق شوم و ... اشکی نریزم ... می ترسم ... گاه آن فرا رسد ... که ... آسمانم  رنگش را ببازد ... و در تلاطم امواج ... ساحلم را گم کنم ...  می ترسم ... در میان همه ... بی هیچ ... بمانم ... ... تنها ... بی سایه ...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 20:0  توسط پیروز  |