... می رسم ... قدم به قدم ... لحظه به لحظه ... ایستاده ... آرام و آشنا ... و با لبخندی بر لب ... خانه قدیمی پدر بزرگ و مادر بزرگ ... در طول سالها ... دریافته ام ... که دیگر ... مرا می شناسد ... دیگر مرا جزیی از خودش می داند ... می شنوم ... هنوز ... صدای به هم خوردن در بزرگ هال را می شنوم ... دری که ... هر دقیقه ... بار ها از آن گذشته ام ... تا ... همزمان ... پیش همه باشم ... با عزیز جان در آشپزخانه ... با آقاجان در حیاط ... با خاله در اتاق سرده ... و با دایی در اتاق مطالعه ... هنوز ... هر روز ... عکسهای قدیمی آویزان در اتاق پذیرایی را مرور می کنم ... هنوز صدای شادی های خانه را ... در میهمانی ها و جشن ها و عروسی ها می شنوم ... هنوز خود را ... بر روی تاب حیاط حس می کنم ... و کودکانه فریاد می زنم ... تندتر ... تندتر ... ... هنوز ... بوی پاسیو ... پس از آب دادن ... در مشامم ... مانده ست ... هنوز ... هر روز ... در ذهنم ... بعدازظهر ها ... حیاط را آب پاشی می کنیم ... تا همه آرام آرام ... از راه برسند ... خاطره تحویل سال ... همراه با همه آشنایان و دوستان ...هنوز ...خود را ... در کنار عزیز جان ... ایستاده در مقابل پنجره ... در انتظار بازگشت آقاجان از مطب ... می بینم ... که شمردن ... یاد می گیرم و ... نام اتومبیل ها را یاد می دهم... بی تاب لحظه دیدن دوباره ... پیچیدن اتومبیل آقاجان ... به داخل میلان ... می مانم و ... می مانم ... هنوز بی تاب ... هر روز بی تاب تر ... من همان پیروز چهار ساله ام ...
... رویای نیمروز ... جز پریشانی و سردرد ... ارمغانی نداشت ... چون همیشه ... وقت بیداری ... از پر رنگی سایه ها گمان کردم صبح شده ... از سادگی خودم خنده ام گرفت ... بر خاستم ... غروبی دلتنگ ... باز ... از راه رسیده بود ... رگه های سرخ فام ... افق ... باز ... خبر از مرگ سرخ دوباره خورشید می داد ... کم کم سایه ها جان می گرفتند و ... دنیای وهم انگیز من ... ترسناک تر می شد ... شاخه های به باد سپرده درختان ... لس و پژمرده ... بی خیال و سر در گم ... سودای ایستادگی نداشتند ... شب به سرعت ... سیطره سیاه خود را ... بر سر تاسر این ... خاک سیاه ... می افکند ... برای فرار از این رخوت ... باید سیر شبانه ام را آغاز می کردم ... ... ...سردردم آرام آرام ... آرام می گرفت ... بزودی ... در هیاهوی شهر گم شدم .. . . . . . . . . . . . .
... بادبانها را ... بکش ... دیگر وقت رفتن است ... دیگر سهمگین ترین موج ها ... نیز ... یارای ایستادگی در برابر ... این کشتی دریاهای خروشان ... را ندارند ... دیگر ساحلی نیست ... که امن و آرام ... مامن خستگی ها و دلتنگی ها و سر گشتگی های ... من ... باشد ... دیگر امیدی ... به خاک نیست ... که دانه ای بکاری و درختی برآورد و سایه ای و ... نه !... دیگر صدایی نیست ... که بمانی به انتظار ... که شاید نام تو را بخواند ... دیگر دری نیست ... که بگشایی و ... آنسوی این دیوارهای سترگ ... جهانی دیگر بیابی ... دیگر چکاوکی نیست ... که آوای دل تو را سر دهد ... دیگر نسیمی نمی وزد ... که ... ابری بیاید و بارانی ببارد و .... شاید ... پس از آن ... خورشید ... رخ بنماید ... آه که دلتنگی هایم را پایانی نیست ... باید رفت ... افق دوردست ... جایی آنسوی این اقیانوس صاف و آبی ... سرنوشت ... بی تاب و تابناک ... ایستاده است ... ... ...
... فکر کن ... به همین چند لحظه پیش ... به آخرین انتخاب ... به آخرین نه ... به آخرین بله ... فکر کن ... ممکنه این آخرین انتخابت بوده باشه ... یا شاید حالا حالا ها باید انتخاب کنی ... بارها فکر کردم ... این من هستم که انتخاب می کنم ؟ ... این من هستم که می گویم نه ! ... می گویم بله ؟... این من هستم که پایه های این سازه زندگی را با انتخاب های خود ریخته ام ؟... چه سست و چه سخت ... آری ... من هستم ... که چه آسان و زود باورانه پذیرفتم ... پذیرفتم که بگویم نه ... وقتی تک تک یاخته های حیاتیم با بلندترین آوا ها فریاد بر آوردند ... آری ... و ... پذیرفتم بگویم ... بله ... زمانی که ... جسمم نیز برای گفتن آری یاری نمی کرد ... و براستی چه می شد ... اگر به جای اینکه گفته بودم .. نه ... می گفتم ... آری ... و ... به جای اینکه ... فقط بنشینم و ... به قاب خالی پنجره نگاه کنم ... بر می خاستم و ... پنجره را ... می گشودم ... ... ... شاید ... فردایی دیگر ... آنجا ... در انتظارم بود ...
... صبح که از خواب بیدار می شوی ... معمولا متوجه نمی شوی ... چند دقیقه ای طول می کشد ... ولی بزودی اولین اتفاق می افتد ... صرف نظر از اینکه چقدر بد و یا چقدر بزرگ باشد ... زنگی در گوشت هشدار می دهد ... " امروز روز بدی است " ... تو اهمیت نمی دهی ... چند لحظه دیگر هم می گذرد ... اتفاق بد بعدی ... معمولا بدتر و بزرگ تر ... سعی می کنی خونسرد باشی ... با خود می گویی ... " برای همه می افته ! "... اما ... اتفاق بد بعدی ... دیگر شکی برای تو باقی نمی گذارد ... دیگر درجه احتیاط برای انجام هر کاری بالا رفته است ... از این به بعد ... از نظر تو ... اشیاء ... به خاطر همین موضوع می افتند و می شکنند ... به در و دیوار برخورد می کنی ... یک کار خراب کن واقعی می شوی ... دیگر تا مجبور نشوی دست به کاری نمی زنی ... معمولا باید امیدوار باشی که چنین روزی مصادف با روز مهمی در زندگیت نباشد ... در غیر این صورت ... واقعا متاسفم ... تا شب احساس می کنی که نیرویی همواره در اطراف تو می چرخد ... و ... منتظر است ... خونسردی حوصله صبر اعتماد بنفس و ... هزار چیز دیگر را با هم ... از دست می دهی ... پس امروز کی به پایان می رسد ؟! ... امیدواری فردا روز بهتری باشد ... یک روز خوب ...
پی نوشت : دیروز سیزدهم بود ...
... در گذر لحظه ها ... ایستاده ام ... لحظه هایی که ... می گذرند و می روند ... و ... لحظه هایی که می مانند و نمی روند ... لحظه هایی که با خود شادی می آورند و ... لحظه هایی که با خود شادی می برند ... لحظه هایی که سکوت می کنند و به انتظار می مانند و ... شاهدند و مانا ... و لحظه هایی که با هیاهو و غوغا می آیند و لختی بعد ... حتی ... غریو هیاهویشان نیز ... به یاد نمانده است ... لحظه هایی که زمانی که فرا می رسند ... در می یابی که ... حالا نوبت توست ... زمان پیروزیت فرا رسیده ... و لحظه هایی که ... گاه آمدنشان ... تازه ... در می یابی ... که چه ها داشته ای ... و آن ... گاه پس گرفتن است ... و ... لحظه هایی که ... گاه ... چقدر دلتنگ شان می شوم ... ... ... در این گذر لحظه های بی انتها ... آهسته رفتن را ... آموخته ام ... آنقدر آهسته ... که هر چه در لحظه ای هست را ... حفظ کنم ... بخاطر بسپارم ... نگاه دارم ... یاد بگیرم ... و بدانم که آن لحظه ... برای همیشه رفته است ... خاطره ای دور از ... لحظه ای که ... لحظه ای پیش بود ...
... غروب شده ... گویی دستی نامرئی چهره تابناک خورشید را ... به آنسوی کوه های سر به فلک کشیده باختری ... می کشاند ... و خورشید در حسرت ... باز ... ماندن و درخشیدن ... نگاه طلائیش را به آرامی ... و ناز ... از زمین و هر چه اینسوی هستی ست ... بر می گیرد ... و می رود ... و در زمین ... با سپری شدن گرمای ظهر ... رفت و آمد در کوچه ها و خیابان ها ... آغاز می شود ... و به تدریج تبدیل به غلغله ای در سرتاسر شهر می شود ... و چقدر لذت بخش است ... این کوران و ولوله ادامه زندگی ... و این جریان جاری حضور ... در گذر از این همهمه خوشایند ... جایی ... صدای حرکت مدام اتومبیل ها ... جایی دیگر ... صدای خنده کودکی که او هم از این همهمه به وجد آمده ... و جایی سکوت جاری در پارکی سبز ... آرامشی دل انگیز ... حکمفرما ... می کند ... تاریکی و سکوت ... آمیخته در هم ... چون تار و پود ... حس غریب و ... در عین حال ... دلپذیری را بر می انگیزد ... شبی دیگر ... آغاز شده ... ماه هم ... از حصار هلالی شکل خود ... تبسم می کند ... او نیز ... همانند همه ... امشب را ... سحر انگیز تر می داند ...
... نسیم می وزید ... نرم و سرمست و سبکبال ... آنچنان خواستنی که همه گونه هایمان را برای نوازش به او سپرده بودیم ... می گفتیم و می خندیدیم ... سرخوش شاد و آزاد ... بالای کوهی بودیم که زیر پایمان در سمت خورشید ... مرغزارهایی سبز ... آنسو که نسیم می وزید ... آرامگاه سعدی ... و سوی دیگر شهر شیراز ...که تازه و به آرامی از خواب آرام شبانه بیدار می شد ... آرمیده بودند ... ابر های تیره دیروز ... که باران سوغاتشان از دریای مدیترانه بود ... جای خود را به ابرهایی روشن داده بودند ... که آنها نیز آرام آرام در حال پراکنده شدن بودند ... و خورشید گاه گاه از لابلای ابرها ... پرتو سحرانگیزش را ... هدیه می کرد ... فضا و زمان ... آنچنان افسونی داشت ... که هر از چند گاهی ... همه سکوت می کردیم و ... انگار همه ... به جاودانه شدن این خاطره می اندیشیدیم ... همه دل مشغولی هایمان را به آنسوی آینده سپرده بودیم و ... نگارش لحظه لحظه این خاطره را در ذهنهایمان نظاره میکردیم ... ذهنی انباشته از خاطرات طلایی ...
... سخت است ... این راه نرفته ... خواندن کمرنگ ترین نوشته ها ... شنیدن بی صدا ترین صدا ها ... دیدن نادیدنی ترین دیدنی ها ... اما می خواند مرا ... از عمق جاده های مه آلود ... از لبه تاریکترین تاریکی ها ... از آنسوی آسمانها ... حضورش را ... که هاله ای از ... روشن ترین و نورانی ترین ... حقایق است ... احساس می کنم ... می دانم که اینجاست ... چرا مرا می خواند ؟... چرا به هر طرف که نگاه می کنم ... تنها لحظه ای ... کوتاه ... می بینمش و ... من به دنبال دیدنش ... می گردم و می گردم ... و در این گردش ... لذت هر بار دیدنش ... ناگفتنی ست ... چند قدم مانده ... این قدم های واپسین را ... نه با پا ... که با قلبم بر می دارم ... چشم هایم را می بندم ... از پشت پلک های بسته ام ... تصویر روشنش را ... می بینم ... ... دیگر تاب ایستادن ندارم ... ... ... ... رسیده ام ... گویی سالهاست ... ذهنم پاک شده است ...
... و صبح چه زود آغاز می شود و چه دیر ... چه زود برای آنان که بی دغدغه به آرامی و راحت در دریای بی موج خوابشان غرق شده اند و شبی ساکت و ساکن تمام اطرافشان را فرا گرفته است ... و چه دیر ... چه دیر برای من که دیر هنگام خواب را تنها پناه و ساحل امن ناآرامی هایم دیده ام و آه ... آه که سراب بود ... سراب ... برای من که تک تک لحظه های دیر گذر شب را در آرزوی نوری صبحگاهی شمرده ام و شمرده ام ... تک تک ستاره های شب را ... ستاره های سو سو زن دوردست را ... شمرده ام و شمرده ام ... شاید جایی از این شمارش خورشید هم جایی برای خود بگیرد ... شاید من هم یکی از شاهدان ... یکی از اولین شاهدان ... روشنای بی دریغ آفتاب ... خورشید افسونگر ... باشم ... اما ... چه شبی ست ... شب بی تابی و بی خوابی و بی قراری ... چه شبی که سحر نشود ...