تبليغاتX
شاید وقتی دیگر ...
عاقبت منزل ما وادی خاموشانست حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

... داشتم می دویدم ... با سرعت ... نفس نفس می زدم ... صدای پاهایم که سکوت را بر هم می زد همچون پتکی که نامنظم کوفته شود فضا را پر کرده بود ... ضربان ناموزون قلبم خبر از وحشتی بی نهایت می داد ... تصویر رو به رو در هاله ای از نور فرو رفته بود ... ترسی غریب مانع از ایستادن و نفس گرفتن بود ... و به همان اندازه نمی گذاشت به پشت سر نیز نگاه کنم ... ناگهان تمایز را متوجه شدم ... هیچ احساسی از گرما و خستگی نداشتم ... بادی نمی وزید ... خورشیدی نمی تابید ... اصلا آسمان کجا بود ؟... چه هنگام از روز بود ؟... و من کجا بودم ؟... ایستادم ... دیگر هیچ صدایی نمی آمد... سکوت پنچه در پنچه لحظه ها انداخته بود ... فضاو زمان گردشی آرام آغاز کرده بودند ... تلاشی برای حرکت دوباره ... و یا شاید چند باره ... و باز ادامه آنچه بود و بود و بود ... ... ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 12:1  توسط پیروز  | 

... فرا می خوانی ام ... هر ساعت ... هر دقیقه ... هر لحظه ... دیگر نمی توانم اینهمه دروغ را تحمل کنم ... و اینهمه نادیده انگاشتن ... و اینهمه تهمت ناروا ... همه آنچه میخواهم حقیقت است ... در آنچه به من می گویی ... اما تو حتی نفس کشیدن را هم به من روا نمی داری ... می فرسایی ام ... در این زندگی سرشار از ناملایمات ... دیگر بیش از این تاب و توان ندارم ... نمی توانم ادامه دهم ... نمی توانم به تو اجازه دهم با من اینگونه رفتار کنی ... باید بگذاری که بگریم ... تو مرا در میانه یک مبارزه گذاشته ای ... امیدواری من طاقتم را از دست بدهم ... امیدواری من ایمانم را امیدم را فکرم را از دست بدهم ... تو هرگز موفق نمی شوی ... این بار نه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 20:8  توسط پیروز  | 

... آیا تا حالا امیدتو از دست دادی ؟... نه تو مبارزه می کنی چون ... می دونی قویتر از اینا هستی ... احساس می کنی قویتر از اینا هستی ... و در نهایت می ایستی و نظاره می کنی ... و حالا احساس تازه ای داری ... مهم نیست چه چیزی باعث این احساس شده ... مهم اینه که تو به اون رسیدی ... پس عجله کن ... خیلی کارا برای انجام دادن داری ... ... این یک روز دیگه ست ... باید دوباره بدرخشی ...چون وقتی زندگی به تو سخت گرفت و همه چیز با تو سر جنگ داشت ... تو همچنان خوب و قوی بودی ... در میان اندوه و غم ... با وجود قلبی شکسته ... راهی هست ... همیشه راهی هست ... می تونی پیداش کنی ... به جستجو ادامه بده و ایمانتو از دست نده ... می دونم پیدا کردن این راه سخته ...اما کافیه با قدمهایی محکم و چشمهایی باز و قلبی عاشق ... از میان غمها بگذری ... زمانی برای بازگشت نیست ... روزی روشنتر در انتظار توست ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 12:53  توسط پیروز  | 

... صبح شده ... من هنوز خوابم ... ساعت ۶... الارم موبایل اینو میگه ... بیدارم ؟ ... هنوز چشمام بستس...از پشت چشمای بستم فکر میکنم ... چکار می خواستم بکنم؟...هوم ... وای !... می خواستیم بریم بابا کوهی ! ... زود باش حاضر شو دیگه ... اول چشمام ... خوب شد ... دیگه داره دیر میشه ... ... ... ... اینجا بالای پل روگذر بابا کوهیه ... مهرداد از اون پایین دست تکون میده ... وای چه خبره !... خیلی شلوغه ... از شیرازیها بعیده !... اول یک مسیر سبز با یک شیب ملایم... بعد مسیر خاکی باشیب تندتر...و در انتها پله هایی سنگی... آفتاب هم که خیلی کارش درسته و وظیفش رو به بهترین نحو انجام می ده ... مردم سرحال و شاد ... ارغوانها تمام مسیر رو در بر گرفته اند ... صدای گیتار و تنبک و دست زدن و آواز خواندن فضا رو پر کرده ... و البته مقدار معتنابهی حرکات موزون ... شادی موج میزنه ... چهره ها بشاش و لبها خندان ... فضا آکنده از امید و انرژی ... اینجا گویی آدمها بدون دلواپسی ها و دلمشغولی های مداوم و بعضا عادی آمده اند ... اینجا ادامه زندگی با شادمانه ترین آوا ها در جریان است ... اینجا چراغی روشن است ... .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 18:45  توسط پیروز  | 

امروز هوا ابری ست ... بعد از ظهر یک روز خنک بهاری... صدای عبور اتومبیل ها از فاصله ای نه چندان دور به گوش می رسد ... درختان به سبزی می زنند ... رایحه بهار نارنج و یاس در هم آمیخته است ... های و  هوی گنجشککان سر به هوا سر به آسمان می زند ... نسیم مست نیروی بازیافته اش به هر سو سرک می کشد و ابرها را به جایجای آسمان می کشاند ... زمین و آسمان آوای شادی سر داده اند و سرمست باده نوشین بهار چه ترانه ها که نمی خوانند ...امروز روزی دیگرست ... روزی نه گرم و نه سرد... بهاری بهاری ... اینجا شیراز است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 20:35  توسط پیروز  | 

بالا ... بالاتر ... خیلی بالاتر ... بالاتر از بلندترین سروی که می شناسی ... بالاتر از آنجا که پرندگان سبکبال پر می کشند ... بالاتر از کوههای سر به فلک کشیده برفگیر ... بالاتر از ابرهای روشن روز های نیمه روشن ... بالاتر از ستاره ها ی درخشانی که سو سوی بودن می زنند ... بالاتر از تک تک سیاره های خالی از سکنه که بی خیال به دور خود و دنیایی لایتناه می گردند و می گردند و می گردند ... آنجا آسمان شروع می شود ... گاهی به آسمان نگاه کن ...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 19:40  توسط پیروز  | 

... و در انتظار همه چیز نه آنی است که باید . زمان در انتظار لحظه فرا رسیدن آنچنان سرد و کند می گذرد که گاهی گمان می کنی سپری شدن را فراموش کرده است . در انتظار آمدن ... که چه آمدنی ؟ در انتظار رسیدن که فراموش می کنی به کجا و چرا ؟ در انتظار شنیدن که می مانی و می پوسی . در انتظار گوش دادن که هر چه سعی می کنی و آرزو می کنی که بشنوی ... نه این آنچه می خواهی نیست ... در انتظار دیدن که ای کاش ... ای کاش چشمها تنها حبابی خالی نبودند ... و .. . در انتظار یک نگاه ... نگاهی که هیچ گاه ... هیچ گاه به سوی تو نمی گردد ... . در انتظار فردا ... فردایی که همین امروز بود ... . 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 11:56  توسط پیروز  | 

صدا می آید . پنجره است . تو را می خواند . بر می خیزی . قدم هایت نه از سر کنجکاوی که از روی عادت است . عادتی همیشگی به واکنشی از پیش تعیین شده به آنچه باید و نه آنچه شاید . به پنچره رسیده ای اما سردی پنجره و رنگ کدر  آن همان اندک انگیزه را هم از تو می گیرد . می اندیشی . به آنچه دوست داری . به آنچه می خواهی باشد . یعنی ... دوباره صدا می آید . اینبار باز هم نا خود آگاه دستت دراز می شود پنجره را گشوده ای و ... از آنچه روبه روی توست زبانت بند می آید . چه می خواهی بگویی که آنچه خواسته ای اینک پیش روی توست ...  اول بهار ...

                                                     سال نو مبارک ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 11:57  توسط پیروز  |