تبليغاتX
شاید وقتی دیگر ...
عاقبت منزل ما وادی خاموشانست حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

برای اولین بار نگاه کردم ... برای اولین بار گریستم ... برای اولین بار خندیدم ... برای اولین بار بوسیده شدم ... برای اولین بار حس کردم ... برای اولین بار شنیدم ... برای اولین بار بوییدم ... برای اولین بار دوست داشتم ... برای اولین بار بوسیدم ... برای اولین بار یادگرفتم ... برای اولین بار  فهمیدم ... برای اولین بار پرستیدم ... برای اولین بار سکوت کردم ... برای اولین بار تحمل کردم ... برای اولین بار روی گرداندم ... برای اولین بار شکستم ... برای اولین بار رفتم ... برای اولین بار بازگشتم ... برای اولین بار گوش کردم ... برای اولین بار دانستم ... برای اولین بار نگریستم ... برای اولین بار شناختم ... برای اولین بار دل سپردم ... برای اولین بار امید بستم ... برای اولین بار ... برای اولین بار  ... برای اولین بار ... اما شاید برای آخرین بار باشد که ... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 13:2  توسط پیروز  | 

پشت هر پنجره ای کنار هر دیواری زیر هر درختی کنج هر خلوت سرد و بی روحی آنجا که لحظه ای زندگی با کند ترین ریتم ممکن در جریان است ... سکوت جاری است . در نگاه خسته رهگذران بر لبهای خشک عابران در دستهای خالی در چشمهای نگران ... سکوت موج می زند . اما چه کسی است که نداند سکوتی نیست که هیاهویی در دل نداشته باشد . سکوتی نیست مگر با شکستن آنچه ضرباهنگ حیات می خوانندش . و سکوت همانقدر که پایان است آغاز هم هست . تمام نداشته ها را در سکوت باقی بگذار شاید سکوت خود به آنها پایان دهد ... .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 19:49  توسط پیروز  | 

در کوچه پس کوچه های گذشته در پس اندیشه های دور یا شاید هم نه چندان دور در جایجای لحظه های بی کسی در ساده ترین امید بودن خاطره ای گم کرده ام . شاید این تمام آنچه باید و شاید نباشد اما صدای تمام آنچه گذشته و رفته لحظه ای ترکم نمی کند . نوایی که می خواندم و می خوانمش . سکوت می کنم . آری همان است . همان شادی کودکانه همان فریاد سرزندگی همان امید بودن و ماندن و باز رفتن . راهی می روم  که نمی دانم به کجاست یا اصلا نمی دانم راه است یا نه ؟ پس با من بیا و با من بمان ای ماندگارترین ای امید بخش ترین ... خاطره ... .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 18:50  توسط پیروز  | 

صورت صبح ساعتهاست از برق چشمهای خورشیدیش می درخشد . نسیم روزهاست می وزد و نوازش گونه های ارغوانی را نوید می دهد . برگهای سبز هفته هاست آمدن امید را  بهار را به نظاره نشسته اند . یاس های سپید ماههاست رایحه خوش سرزندگی می دهند . باد فصلهاست می وزد و نوای خوش خاطرات را زمزمه می کند . اما ...  اما سالهاست از یک نگاه .... از یک نگاه ... بی نصیبم . اما بتاب ... بتاب ای آفتاب عالمتاب ...  نوازش کن ای نسیم جانبخش ... زمزمه کن ای باد آن خاطرات بی مانند را ...شاید ...  شاید فراسوی این فضای سنگین و دلتنگ ... آنجا که خانه ام آنجاست ... یک نگاه ... هنوز ... منتظرم باشد ... .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 12:13  توسط پیروز  | 

وقتی از خواب بیدار می شوم اولین سوال این است ... چکار کنم ؟ ولی در حقیقت این تمام سوال نیست چون احتمالا می دانم که باید چکار کنم ولی مطمئنا نمی دانم چرا ؟ اما آنچه مهم است این است که فعلا از خواب بیدار شده ام و باقی ماجرا می ماند برای خواب بعدی ... نفهمیدی ؟ منظورم دقیقا بودن یا نبودن است ! اینکه آیا خواب بودن است یا نبودن ؟ و بیداری چطور ؟ اصلا بیداری کدام است ؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 21:3  توسط پیروز  | 

وقتی صبح از خواب بیدار می شم دنبال ساعت می گردم تا ببینم وقتش شده یا نه ؟ وقت چی ؟ نمی دونم ! ظهر ها وقتی نهار می خورم همش به ساعت نگاه می کنم تا ببینم الان چه موقعی از روزه . برای چی ؟ نمی دونم ! تا عصر ده ها بار به ساعت نگاه می کنم . چرا ؟ نمی دونم ! بعدش تا شب همچنان به این کار ادامه میدم . شب هم قبل از خواب به ساعت نگاه می کنم ... اصلا بعضی وقتها فقط به ساعت نگاه می کنم ولی انگار ساعتی نمی بینم. اما همیشه بدون ساعت احساس خوبی ندارم . ترس از به موقع نرسیدن رو انگار با نگاه کردن به ساعت جبران می کنم . الان هم دوباره به ساعت نگاه کردم ... بخاطر هیچی ...

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 19:27  توسط پیروز  | 

... و همان قدر که گفتن سخت است نوشتن آسان ... پس دوباره می نويسم ... می نويسم که چگونه می گذرد بر من ای زمان بی پايان و اينکه چه سخت .... آنگاه که می خواهی بگذرد نخواهد گذشت و آنگاه که خواهی هرگز ... می پنداشتم که اينجا شروعی بر همه پايانهايم است و نبود ... می پنداشتم که ديگر خورشيد به من هم شعاعی از نورش را هديه ميکند و نکرد ... می پنداشتم که صبح ديگر رسيده است ...افسوس ....افسوس که گمان کردم پيروز شده ام .... آه که باز هم با چراغهای خاموش بايد بروم .... بايد بروم ........ . . .   .    .    .           .           .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 19:25  توسط پیروز  | 

 پس شروعی دوباره بايد اين پايان غم انگيز را  . صدايی تازه خواهد اين سکوت مرگبار را . تکانی شديد خواهد ای سکون مرداب گونه را . آبی تازه خواهد اين ريشه های خشک و اين برگهای پژمرده و صبحی صادق خواهد اين شب تار و تاريک را . ترنمی شاد خواهد اين لبهای خشکيده را .  چشمی نگران خواهد اين قلبهای شکسته را . اميدی تازه خواهد اين دستهای بسته و پاهای خسته و انگشتهای شکسته را . آرزويی تازه خواهد اين فکرهای بريده و شايد آينده ای ديگر خواهد اين حال نانوشته را .... پس بخوان ...سرود جاويدان زندگی را بخوان ... اين بار  رساتر  و شادتر ... پر اميد تر  و اميدبخش تر .... .
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 19:19  توسط پیروز  |