تبليغاتX
شاید وقتی دیگر ...
عاقبت منزل ما وادی خاموشانست حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

هزار بار می روی آن طرف تر

هزار بار می کشی آه داغ تر ...
هزار بار از حضور خسته تر ...
هزار بار چهره از حصار گرفته تر ...
هزار بار بغض در گلو شکسته تر ...
هزار بار سینه از فراق سوخته تر ...
...
هزار شعر می شوی ... هزار حرف می شوی ...
هزار شکل در هزار آینه از هزار خانه می شوی ...
هزاران هزار می شوی ...

...

می شوی درست مثل من ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 18:54  توسط پیروز  | 


نشست و شروع کرد ...
صدایش خسته بود ... شکسته بود ...
دلش شکسته بود ...
نگاهش پشت پرده های ضخیم اشک به گذشته می نگریست ...
گاهی هق هق می کرد و گاهی در سکوت قطره های اشک بر زمین می غلطید ...
ترانه هایی به خاطرش می آمد ... آرام زمزمه شان می کرد ...
صداهایی می شنید از گذشته ... لبخند می زد ...
از اتاق هایی می گذشت ... سرآسیمه ... در جستجو ... نمی یافت ...
سایه هایی می آمدند ... می نشستند ...
زمزمه کنان بر می خاستند و می رفتند ...
آنقدر گذشت تا سایه ای نماند ... سرد شد ...
مدتی بود که ساکت بود ...


آرام خم شد و ... سنگ قبر را بوسید ...


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 19:48  توسط پیروز  | 


زود رنج شده ام ...
پنجره ای می خواهم در طبقه 11 ... پشت به شهر ... رو به کوه ...
باد بوزد ... هیچ نوری نباشد ... جز ماه ... در گوشه ای از آسمان ...
تب کرده باشم ... با گونه های خیس ...
به دستهایم نگاه کنم ... عرق کرده باشند ...
باران باریده باشد ... بوی خاک بلند شده باشد ...
صدایی بیاد ... سرم را بر گردانم ... رفته باشد ...
در همهمه ای گنگ رها شوم ... کسی صدایم کند ...
دلم دوره بگردد ... خودم هم با او بروم ...
هر از چند گاهی قطره ای اشک در سکوت سرازیر شود ... بر لبه پنجره بچکد ...
به چراغی در دوردست نگاه کنم ... ناگهان به سوسو زدن بیفتد ...
سرد شود ... برف ببارد ... بر لبه پنجره آدم برفی شوم ...
در باد فریاد بزنم ... صدایم بگیرد ...
شب برایم قصه بگوید ... سیاهم کند ... باور کنم ... ساده تر شوم ...
... ...
همه جا تاریک شود ... تاریک تر ... خیلی تاریک تر ...
...


" در تاریکی ... تنهایی ... مانده ام ..."



+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:13  توسط پیروز  | 


باز خالی می شوم ...
"خالى از عاطفه و خشم ..."
دوباره ... چند باره ...
چشم هایم داغ می شوند ... سرخ می شوند ... می گریند ...
لب هایم می لرزند ... کج می شوند ... فشرده می شوند ...
از تابی که نیست بی تاب می شوم ...
هق هقی که پشت لب های فشرده شده و دندانهای قفل شده ، زندانی شده ...
هوار می کشد ... زجر می کشد ...
مشت های گره کرده ام را به شقیقه هایم می فشارم ...
شاید دردی بر انگیزم ...
بلکه دردها به جدال هم روند ...
گویی بر خرابه ای قدم می زنم ...
که سعی دارم با ایستاندن تکه ای از آن خاطره ای را زنده کنم ...
و با فروریختنش خاطره هم می رود ...
همه جا ساکت است ... صدایی از من در نمی آید ... به گمانم ...
اما ... غوغای درونم ... مرا از هوش می برد ...

"بیا پر کن منو ای خورشید دلسرد ..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 9:51  توسط پیروز  | 


يادت هست ... تو را بالاي آن پله برقي ديدم ...
ايستاده بودي و به حركت بي انتهاي پله هاي متحرك نگاه مي كردي ...
از من پرسيدي : "اين پله ها بعد از اينكه ما را رساندند كجا مي روند؟"...
و اضافه كردي كه اين سؤال را از خيلي ها در اين چند روز پرسيده اي ...
فهميدم كه تازه آمده اي ...
گفتي كه هيچ كس تو را نمي بيند ...
گفتي از وقتي از اين پله ها بالا آمده اي اينجوري شده ...
و من پاسخ دادم ... "چيزي نيست عادت مي كني " ...
شايد فكر كردم اگر واقعيت را بگويم شوكه مي شوي ... باور نمي كني ...
مثل خودم ... مثل همه ...
اما ... اما تو مرده بودي ... تو تازه مرده بودي ...
و من تو را ديدم چون... من هم مرده بودم ...

"من سالها بود كه مرده بودم " ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:31  توسط پیروز  | 


هر روز مي ميريم ... هر روز ...
خبري مي شنويم ... مي ميريم ...
قهر مي كنيم ...مي ميريم ...
انتظار مي كشيم ...مي ميريم...
صبر مي كنيم ... مي ميريم ...
روز هاي ما با مردن شروع مي شود ...
و با مردن تمام مي شود ...
با مردن نفس مي كشيم ... آب مي خوريم ...
با مردن مي خنديم ... مي گرييم ...
روزي ده بار مي ميريم ... روزي صدبار مي ميريم ...
با مردن مي شناسيم ... با مردن گم مي كنيم ...
آن قدر انتظار مردن مي كشيم كه ...
سالها و سالها از مردنمان مي گذرد ...
و سر انجام ...
با عبور از هراس مردن ...
با مردن ...

... ديگر نمي ميريم ...

 "... و آن گاه مرگ ناگزير مي شود ... "


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:50  توسط پیروز  | 


داشتم وبگردی می کردم ...
کلی صفحه باز کرده بودم و توی هر صفحه باز ، بی انگیزه به صفحه های جدید می رفتم ...
جایی ... از پاراگرافی چند خطی ... با خواندن یک یا دو خط ...
از بند فضا-زمان رها شدم ... ... ...
وقتی بازگشتم ...به آخر آن پاراگراف رسیده بودم ...

و من تصمیم خود را گرفته بودم ...

شاید اولین بار بود ... شاید آخرین بار باشد ...
اما ... من تو را انتخاب کردم ...

" امشب به تو خواهم گفت ..."


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 16:35  توسط پیروز  | 

 

در گذر از گذشته ... تا ... رسيدن به امروز ...
چقدر نزديك ... چقدر دور...
مي آيي ؟ ... با من به گذشته مي آيي ؟ ...
به آنجا كه دوست دارم ... دوست داري ...
آن روز ها ... چقدر نزديك بودم ...
اين روزها ... چقدر دورم ...
و من ... باز ... مي گريزم ...


من ... اين سوي دريا ها ...
به آن سوي دريا ... نگاه مي كنم ...

"... اين ابتداي ويراني ست ..."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 20:23  توسط پیروز  | 

 

همه جا تاریک است ...
سرمای زمستانی ... برف و بوران و کولاک ...
جاده ای لغزنده و هراسناک ...
آخرین ذره های امید به رهایی ...
...
فریادهایی می آیند ... از همه جا ...
باید ها و نباید ها ... بادا ها و مبادا ها ...
لحظه هایی به وسعت زندگی ...
همه آرزوها ...
...
می بینی !؟ ...
همه چیز چه زود خاطره می شود؟ ...
لحظه ای پیش تو هم سهمی از لحظه ها داشتی ...
حتی لحظه هایت هم ... تمام شد ...

...

" از امشب ... میان من و بهار...
یک زمستان فاصله ست ... "


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 15:14  توسط پیروز  | 


سرانجام ... می روم ...
دلتنگ ... بی اراده ... سرگردان ... خاموش ...
امروز هم باران می آید ... باران ... برای محو اشک هایم ...
چه آسان می گویم ... "می روم" ...
این سه سال به اندازه تمام عمرم بود ... تمام عمرم ...
حجم سنگین خاطره ها ... سایه به سایه با من می آید ...
لحظه لحظه اش به یادم می ماند ... می دانم ...
چه کنم این دل ... این دل شکسته رو ...

... ... ... ...

"ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید ... "

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 21:41  توسط پیروز  |