آن قدر آشناست که گم نمی شوی ... فکر می کنی هرگز نرفته ای هرگز جدا نبوده ای ... همه چیز سر جای قبلی خودش است ... بی پروا از همه جا می گذری ... گویی به دنبال چیزی هستی ... اما همه هستند ... و به ناگاه خاطره ها سرازیر می شوند و تو نمی دانی چه کنی ... ساکت می شوی ... فقط نگاه می کنی ... گاهی لبخند می زنی ... گاهی چهره ات در هم فرو می رود ... و گاهی ناخودآگاه اشک گونه هایت را می پوشاند ... غوغایی درونت برپاست ... حس می کنی که حس نمی کنی ... با نسیم خیال انگیز خاطره ها به گذشته سفر کرده ای ... اما دقیقا به کجا به کی نمی دانی ... می دانی خیال است اما نمی خواهی ازین خیال جدا شوی ... سرانجام می فهمی ... تو به دنبال خودت آمده بودی ... آنکه سالها پیش اینجا بود ...
شیراز بود ... من نبودم ...
کنار صحنه افتاده ام ... بی حرکت ...
صحنه بازیگری ندارد ... دیگر ...
کارگردان می خواهد ؟ ... هنوز ؟ ...
هستی هنوز ؟ ...
كلمه ها را پنهان مي كنم ...
روي مي گيرم ، روي مي پوشم ...
نمي گذارم دسته دسته جمله شوند ... پراكنده شان مي كنم ...
ذهنم مشوش است ... خسته است ...
بلند مي شوم تا از هجوم شان در امان بمانم ...
نگاهم مي كنند ... نگاهشان آتشم مي زند ...
همه ... به من زل مي زنند ...
مي روم ...
در سكوت قدم مي زنم تا آرامشي كه نيست را بيابم ...
فكرشان هم تنهايم نمي گذارد ...
بر مي گردم ... رفته اند ...
از تنهايي به تنهايي پناه بردن هم داستاني ست ...
هزار بار می روی آن طرف تر
هزار بار می کشی آه داغ تر ...
هزار بار از حضور خسته تر ...
هزار بار چهره از حصار گرفته تر ...
هزار بار بغض در گلو شکسته تر ...
هزار بار سینه از فراق سوخته تر ...
...
هزار شعر می شوی ... هزار حرف می شوی ...
هزار شکل در هزار آینه از هزار خانه می شوی ...
هزاران هزار می شوی ...
...
می شوی درست مثل من ...
آرام خم شد و ... سنگ قبر را بوسید ...
زود رنج شده ام ...
پنجره ای می خواهم در طبقه 11 ... پشت به شهر ... رو به کوه ...
باد بوزد ... هیچ نوری نباشد ... جز ماه ... در گوشه ای از آسمان ...
تب کرده باشم ... با گونه های خیس ...
به دستهایم نگاه کنم ... عرق کرده باشند ...
باران باریده باشد ... بوی خاک بلند شده باشد ...
صدایی بیاد ... سرم را بر گردانم ... رفته باشد ...
در همهمه ای گنگ رها شوم ... کسی صدایم کند ...
دلم دوره بگردد ... خودم هم با او بروم ...
هر از چند گاهی قطره ای اشک در سکوت سرازیر شود ... بر لبه پنجره بچکد ...
به چراغی در دوردست نگاه کنم ... ناگهان به سوسو زدن بیفتد ...
سرد شود ... برف ببارد ... بر لبه پنجره آدم برفی شوم ...
در باد فریاد بزنم ... صدایم بگیرد ...
شب برایم قصه بگوید ... سیاهم کند ... باور کنم ... ساده تر شوم ...
... ...
همه جا تاریک شود ... تاریک تر ... خیلی تاریک تر ...
...
" در تاریکی ... تنهایی ... مانده ام ..."
باز خالی می شوم ...
"خالى از عاطفه و خشم ..."
دوباره ... چند باره ...
چشم هایم داغ می شوند ... سرخ می شوند ... می گریند ...
لب هایم می لرزند ... کج می شوند ... فشرده می شوند ...
از تابی که نیست بی تاب می شوم ...
هق هقی که پشت لب های فشرده شده و دندانهای قفل شده ، زندانی شده ...
هوار می کشد ... زجر می کشد ...
مشت های گره کرده ام را به شقیقه هایم می فشارم ...
شاید دردی بر انگیزم ...
بلکه دردها به جدال هم روند ...
گویی بر خرابه ای قدم می زنم ...
که سعی دارم با ایستاندن تکه ای از آن خاطره ای را زنده کنم ...
و با فروریختنش خاطره هم می رود ...
همه جا ساکت است ... صدایی از من در نمی آید ... به گمانم ...
اما ... غوغای درونم ... مرا از هوش می برد ...
"بیا پر کن منو ای خورشید دلسرد ..."
يادت هست ... تو را بالاي آن پله برقي ديدم ...
ايستاده بودي و به حركت بي انتهاي پله هاي متحرك نگاه مي كردي ...
از من پرسيدي : "اين پله ها بعد از اينكه ما را رساندند كجا مي روند؟"...
و اضافه كردي كه اين سؤال را از خيلي ها در اين چند روز پرسيده اي ...
فهميدم كه تازه آمده اي ...
گفتي كه هيچ كس تو را نمي بيند ...
گفتي از وقتي از اين پله ها بالا آمده اي اينجوري شده ...
و من پاسخ دادم ... "چيزي نيست عادت مي كني " ...
شايد فكر كردم اگر واقعيت را بگويم شوكه مي شوي ... باور نمي كني ...
مثل خودم ... مثل همه ...
اما ... اما تو مرده بودي ... تو تازه مرده بودي ...
و من تو را ديدم چون... من هم مرده بودم ...
"من سالها بود كه مرده بودم " ...
... ديگر نمي ميريم ...
"... و آن گاه مرگ ناگزير مي شود ... "