تبليغاتX
شاید وقتی دیگر ...
عاقبت منزل ما وادی خاموشانست حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
 

دوباره دل ... دوباره تو ... و سایه های خاطره ...
دوباره شوق بودنت ... پس از عبور فاصله ...
دمی نبودنت مرا ... هزار سال می شود ...
هزار غم ... هزار درد ... چه دیر سال می شود ...
کجا بدون تو روم ... بدون جان ... بدون دل ...
تویی نشسته در نظر ... تویی گرفته شهر دل ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:18  توسط پیروز  | 


نوای دلفریب کوهسار و دشت و رود
هوای شادمانه و سرود
جوانه ها ، شکوفه ها و برگ های سبز فام
چه مست وسرخوشانه است به هر اشاره ای درود
همه به دید و بازدید
صبای شاد با نسیم ، چکاوکان به دور بید
...
بهار می رسد ... تو می رسی ... 


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 8:33  توسط پیروز  | 

می رسم ...
به یک سه راهی خلوت در باغ ارم ...
در سه سو تا دور دست کسی نیست ...
می ایستم ... دیگر هیچ صدایی نمی آید ...
هوا آن قدر ملایم و نرم است که دلم نمی آید دستانم را نگشایم ...
نفس می کشم ... بلند بلند ...
می خواهم این خاطره را با حجم نرم این هوا ... به خاطر بسپارم ...
سکوت لذت بخش به من آرامشی وصف ناشدنی می بخشد ...
می خواهم ساعت ها ... سالها ... همین جا بمانم ... ... ...
... ... ... ...
 از هر سو به خلوتم هجوم می آورند ...
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 8:35  توسط پیروز  | 


... تنها نمی روی کنون ... تو ساکت و خموش ...
... یک آسمان نگاه ... یک قلب پرخروش ...
... تا لحظه ای دگر ... آنجاست پیش تو ...
... لرزان و منتظر ... یک چشم اشک پوش ...


+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 11:57  توسط پیروز  | 


شب است ... سکوت و ... سایه هایی که نه در امتداد خورشید ...
که به یمن سوسوی لرزان چراغ های زرد و سفید شب شکل گرفته اند ...
همه جا خلوت ... بی رهگذر ... بی گذر ... بی انتها ... به نهایت بی نهایت ...
چهره ها ... در نور روشن و خندان ...
و کمی آن سوتر از دست های سفید و نوازشگر نور ... سیاه و بی حالت ...
اما ... ستاره ها و ماه هستند ... فراوان و بی انتظار ...
بی اندکی شک در یاری در راه ماندگان ...
زیر نورشان ... تا بی نهایت ... تا فردا ... خواهم رفت ...
... ... ... ...
... دلم برای یک مسافرت شبانه تنگ شده است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 8:52  توسط پیروز  | 


... نشسته ای ... تنها ...
... رو به روی پنجره ای ... به سوی آینده ...
... می اندیشی ... "چگونه از این دشت گذر خواهم کرد ؟" ...
... هزار فکر ناتمام از هزار گوشه ذهنت هجوم می آورند ...
... اما ... لحظه ... فرا می رسد ...
... حال ... تو آن سوی پنجره ای ... رها ...
... فصلی نو آغاز شده ... فصل تو ...
... تولدت مبارک ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 9:18  توسط پیروز  | 

 

... لبیک ... اللهم لبیک ... لبیک لا شریک لک لبیک ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 15:31  توسط پیروز  | 

... من فکر می کنم ...
... آنجا که خاطرات تمامند ناگهان ...
... دیگر مجال نباشد برای من ... تا با اشاره ای ... حتی کنایه ای ...
... از بودن و نبودن بی تو ... بگویمت ...
... دیگر سراغ نگیرد کسی ز من ...
... دیگر سلام نگوید کسی به من ...
... دیگر نه برگ ، نه خورشید ،ابر ماه ، ... حتی به طعنه و کنایه ...
...  به من رو نمی کنند ...
... حتی دگر عبور نسیم و صبای سرد ...
... سرخی و سوز این تن آشفته حال را ... حتی دقیقه ای ... درمان نمی کنند ...
... من فکر می کنم ... ...
... دیگر ... مجال نباشد برای من ... ... ... ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:21  توسط پیروز  | 


پشت هزار لایه ذهنم ، مرا بجوی
آنسوتر از کرانه ذهنم ، مرا بجوی
من آتشم ، به عشق تو من شعله ور شدم
شور منی ، الهه ذهنم ، مرا بجوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 7:46  توسط پیروز  | 


چندان خطا کردم که او ، از من برنجید و برفت
چندان جفا کردم که او ، گریان ، نخندید و برفت
من ماندم و یک کوه غم ، من ماندم و یک دشت درد
او سیل اشکم را بدید ، من را نبخشید و ، ... برفت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:54  توسط پیروز  |