هزار بار می روی آن طرف تر
هزار بار می کشی آه داغ تر ...
هزار بار از حضور خسته تر ...
هزار بار چهره از حصار گرفته تر ...
هزار بار بغض در گلو شکسته تر ...
هزار بار سینه از فراق سوخته تر ...
...
هزار شعر می شوی ... هزار حرف می شوی ...
هزار شکل در هزار آینه از هزار خانه می شوی ...
هزاران هزار می شوی ...
...
می شوی درست مثل من ...
آرام خم شد و ... سنگ قبر را بوسید ...
زود رنج شده ام ...
پنجره ای می خواهم در طبقه 11 ... پشت به شهر ... رو به کوه ...
باد بوزد ... هیچ نوری نباشد ... جز ماه ... در گوشه ای از آسمان ...
تب کرده باشم ... با گونه های خیس ...
به دستهایم نگاه کنم ... عرق کرده باشند ...
باران باریده باشد ... بوی خاک بلند شده باشد ...
صدایی بیاد ... سرم را بر گردانم ... رفته باشد ...
در همهمه ای گنگ رها شوم ... کسی صدایم کند ...
دلم دوره بگردد ... خودم هم با او بروم ...
هر از چند گاهی قطره ای اشک در سکوت سرازیر شود ... بر لبه پنجره بچکد ...
به چراغی در دوردست نگاه کنم ... ناگهان به سوسو زدن بیفتد ...
سرد شود ... برف ببارد ... بر لبه پنجره آدم برفی شوم ...
در باد فریاد بزنم ... صدایم بگیرد ...
شب برایم قصه بگوید ... سیاهم کند ... باور کنم ... ساده تر شوم ...
... ...
همه جا تاریک شود ... تاریک تر ... خیلی تاریک تر ...
...
" در تاریکی ... تنهایی ... مانده ام ..."
باز خالی می شوم ...
"خالى از عاطفه و خشم ..."
دوباره ... چند باره ...
چشم هایم داغ می شوند ... سرخ می شوند ... می گریند ...
لب هایم می لرزند ... کج می شوند ... فشرده می شوند ...
از تابی که نیست بی تاب می شوم ...
هق هقی که پشت لب های فشرده شده و دندانهای قفل شده ، زندانی شده ...
هوار می کشد ... زجر می کشد ...
مشت های گره کرده ام را به شقیقه هایم می فشارم ...
شاید دردی بر انگیزم ...
بلکه دردها به جدال هم روند ...
گویی بر خرابه ای قدم می زنم ...
که سعی دارم با ایستاندن تکه ای از آن خاطره ای را زنده کنم ...
و با فروریختنش خاطره هم می رود ...
همه جا ساکت است ... صدایی از من در نمی آید ... به گمانم ...
اما ... غوغای درونم ... مرا از هوش می برد ...
"بیا پر کن منو ای خورشید دلسرد ..."
يادت هست ... تو را بالاي آن پله برقي ديدم ...
ايستاده بودي و به حركت بي انتهاي پله هاي متحرك نگاه مي كردي ...
از من پرسيدي : "اين پله ها بعد از اينكه ما را رساندند كجا مي روند؟"...
و اضافه كردي كه اين سؤال را از خيلي ها در اين چند روز پرسيده اي ...
فهميدم كه تازه آمده اي ...
گفتي كه هيچ كس تو را نمي بيند ...
گفتي از وقتي از اين پله ها بالا آمده اي اينجوري شده ...
و من پاسخ دادم ... "چيزي نيست عادت مي كني " ...
شايد فكر كردم اگر واقعيت را بگويم شوكه مي شوي ... باور نمي كني ...
مثل خودم ... مثل همه ...
اما ... اما تو مرده بودي ... تو تازه مرده بودي ...
و من تو را ديدم چون... من هم مرده بودم ...
"من سالها بود كه مرده بودم " ...
... ديگر نمي ميريم ...
"... و آن گاه مرگ ناگزير مي شود ... "
داشتم وبگردی می کردم ...
کلی صفحه باز کرده بودم و توی هر صفحه باز ، بی انگیزه به صفحه های جدید می رفتم ...
جایی ... از پاراگرافی چند خطی ... با خواندن یک یا دو خط ...
از بند فضا-زمان رها شدم ... ... ...
وقتی بازگشتم ...به آخر آن پاراگراف رسیده بودم ...
و من تصمیم خود را گرفته بودم ...
شاید اولین بار بود ... شاید آخرین بار باشد ...
اما ... من تو را انتخاب کردم ...
" امشب به تو خواهم گفت ..."
در گذر از گذشته ... تا ... رسيدن به امروز ...
چقدر نزديك ... چقدر دور...
مي آيي ؟ ... با من به گذشته مي آيي ؟ ...
به آنجا كه دوست دارم ... دوست داري ...
آن روز ها ... چقدر نزديك بودم ...
اين روزها ... چقدر دورم ...
و من ... باز ... مي گريزم ...
من ... اين سوي دريا ها ...
به آن سوي دريا ... نگاه مي كنم ...
"... اين ابتداي ويراني ست ..."
همه جا تاریک است ...
سرمای زمستانی ... برف و بوران و کولاک ...
جاده ای لغزنده و هراسناک ...
آخرین ذره های امید به رهایی ...
...
فریادهایی می آیند ... از همه جا ...
باید ها و نباید ها ... بادا ها و مبادا ها ...
لحظه هایی به وسعت زندگی ...
همه آرزوها ...
...
می بینی !؟ ...
همه چیز چه زود خاطره می شود؟ ...
لحظه ای پیش تو هم سهمی از لحظه ها داشتی ...
حتی لحظه هایت هم ... تمام شد ...
...
" از امشب ... میان من و بهار...
یک زمستان فاصله ست ... "
... ... ... ...
"ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید ... "